رفتن به نوشته‌ها

نقد و بررسی فیلم سرخپوست

بهترین قسمت شیراز رفتن من قسمت سینمایش بود که از همه بیشتر سرگرم کننده بود. بعد از یک روز فشرده و کلی این طرف و آن طرف شدن به پردیس سینمایی گلستان رفتم و فیلم سرخپوست را دیدم. 

با اینکه خیلی خوابم می‌آمد بالاخره توانستم تا ته فیلم را ببینم. البته کارگردان با فیلم زیبا و معماییش مرا وادار به این کار کرد. 

با توجه به نقدهایی که بعد از دیدن فیلم از سایت‌هایی مثل نماوا، سینما سینما، سلام سینما، زومجی و نت نوشت خواندم دارم این نقد و توضیح را می‌نویسم و حتی نکات ریزی هم به دنبال آن که خودم به آن‌ها دقت کردم خواهم نوشت. 

توجه: این پست کاملاً داستان فیلم را لو می‌دهد. 

بعد از کاپی کاری نیما جاویدی از جدایی نادر از سیمین برای فیلم ملبورن، این دومین فیلم ساخته شده‌اش است که به خوبی توانست به مخاطبان ثابت کند که می‌توان فیلمی بسازد و مخاطب را راضی نگه دارد. 

داستان باز می‌گردد به سال ۱۳۴۶ (این را از روی سن احمد سرخپوست و سال تولدش در یکی از سکانس‌های فیلم متوجه شدم.) که قرار است یک زندان برای گسترش فرودگاه در یکی از شهرهای جنوب ایران تخلیه و بعد از آن تخریب شود. 

سکانس‌های اول فیلم کاملاً از این خبر می‌دادند که یک جریان معمایی در راه است. مثل ضربه زدن تبرها به تیره دار که قرار است همین تیرهٔ دار در آخر داستان نقش حسن ختام را بازی کند. 

نوید محمدزاده که به نام نعمت جاهد در فیلم بازی می‌کند اصلاً و ابداً مثل نقش‌های قبلی‌اش که تقریباً یک جور طرز فکر را دنبال می‌کردند نداشت. مثل نقش‌هایش در مغزهای کوچک زنگ زده و ابد و یک روز. نعمت قرار است که شهربان شود و همان روزی که زندان قرار است به جای جدید منتقل شود، نامه‌ٔ ترفیعش را از شهربان قبلی می‌گیرد. اما یک اتفاق ناخوشایند برای او می‌افتد که شاید دیگر خوشحالی ترفیع درجه گرفتنش ادامه نیابد. یکی از زندانی‌ها گم می‌شود. 

نام او احمد سرخپوست است. برای این به سرخپوست معروف است چون رنگ صورت غیر عادی دارد و متمایل به قرمز است. در بعضی نقدها گفته شد که اصلاً‌ سرخپوست دیده نشده، ولی به نظر من وقتی که دکتر داشت یکی از زندانی‌ها را معاینه می‌کرد، آن زندانی با توجه با شواهد احمد سرخپوست بود. 

پریناز ایزدیار مددکار که قرار است به احمد سرخپوست به ظاهر بی گناه کمک کند تا از اعدام نجات یابد، دلبر سرگرد جاهد در فیلم شده است. 

شخصیت‌های اصلی این فیلم را می‌توان نوید محمدزاده، سرخپوست و پریناز ایزدیار گفت. سرخپوست که غیر از یک سکانس که آن هم بدون معرفی دیده شد دیگر دیده نشد و کل فیلم در حول همین شخصیت می‌گردد. پریناز ایزدیار هم مثل فیلم‌هایی که قبلا بازی کرده تکراری شده بود، مثل کمک به هم‌نوع کردن و مهربان بودن. نوید محمدزاده و تقریباً همهٔ شخصیت‌های فیلم اتوکشیده هستند و حالتی از زمان قبل از انقلاب به آدم دست می‌دهد که ابهت یک سرگرد را هم می‌شد در آن دید. 

 بازی حبیب رضایی به عنوان یک transgender برای من جالب بود و توانست شخصیت‌های این شکلی را بیشتر به مردم ایران معرفی کند تا به آن‌ها احترام بگذارند. 

شخصیت سرگرد جاهد آمیخته‌ای از بی‌رحمی و مهربانی بود که جمع اضداد در بعضی افراد در بعضی شرایط را کاملاً به من نشان داد. 

نکته‌های خیلی ریز خنده دار را که می‌شود به چاشنی این فیلم جدی نسبت داد، خاطر نشان کرد. به عنوان مثال، رقص نوید محمدزاده بعد از فهمیدن ترفیع درجه یا دویدن دسته جمعی افسرها به سمت زندان تا سرخپوست را بگیرند. 

فردی در این فیلم فقط یک سکانس بازی می‌کند که لهجه کرمانی دارد و خیلی خوب خون گرم و دلسوز بودن کرمانی‌ها را نشان می‌دهد. 

در آخر تعقیب و گریز شخصیت‌های جاهد و سرخپوست به سناریوی معمایی داستان، تازگی ‌و جدید بودن می‌بخشد. 

ولی جایی فیلم خیلی آبکی شد همان‌جایی که نوید محمدزاده توی ماشین نشسته بود و خیلی ناگهانی به ذهنش جرقه زد تا نقشه‌ تیره دار را ببیند و همان موقع فهمید که کجا قایم شده است و دنبالش رفت ولی مهربانی نعمت خودش را نشان داد و گذاشت تا سرخپوست بالای تیر دار نرود. 

منتشر شده در معرفی کتاب و فیلم

اولین باشید که نظر می دهید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *